دنیادنیا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 2 روز سن داره

دنیای کوچک ما

دوران شیرین با هم بودن

1391/10/30 17:22
نویسنده : مامانی
380 بازدید
اشتراک گذاری

  طول دوران  بارداریم به طورمختصر:

هفته ی چهارم بارداری :

آزمایش تشخیص حاملگی ومثبت بودن جواب آزمایش

بلافاصله بعد از خبرنی نی دار شدنم با باباجان ومامان جان ودایی وعمه وخاله وعلیرضا رفتیم  به مسافرت شمال آخه برنامه ریزی کرده بودیم حیف بودنریم در ضمن نی نی کوچولومونم دلش میخواست بیاد خودش بهم گفت

هفته ی پنجم بارداری:

در شمال بودیم دیدن از روستای التپه –دریاچه ی عباس آبادوقایق سواری من وبابا ونی نی کوچولومون –آبشار شیرآباد –آبشار کبودوال –بندرترکمن با کشتی به جزیره ی آشوراده رفتیم وماهی خوردیم در طول دوران بارداریم مزه ی این ماهی خیلی خیلی زیر زبونم بود –شب تولد پسرامام رضا مشهد بودیم وزیارت دلچسب کردیم –ناهاردر پدیده ی شاندیزدیگه جای هیچ چیزی که من هوس کنم وبرام نگذاشتند خیلی چسبید خلاصه اولین روزهای تشکیل نی نیمون نگذاشتیم بهش بدبگذره

هفته ی هفتم بارداری:

این هفته هفته ی پراسترسی بود بابایت با گروه کوهنوردی رفته بود زردکوه ومنم چهارشنبه با باباجان وماماجان وخاله رفتم دکتر تا از تشکیل شدن قلبت خبردار بشم ودکتر سونوگرافی کرد وتونستم برای اولین بار ببینمت مثل یه زنبور بودی یه قلب چسبیده به ستون فقرات که مدام داشتی می زدی ودکتر تعیین کرد که هفت هفته وچهار روزته

هفته ی هشتم بارداری:

به گردش دهکده ی چادگان رفتیم وشب هوس خوابیدن تو کیسه خواب وکرده بودم که من وتو بابایی تا صبح تو کیسه خواب خوابیدیم ویه قایق سواری توپ کردیم

من کلا ویارم به سرعت ماشین وقایق سواری گرفته بود عشق میکردم وقتی بابایی تند وبا هیجان رانندگی میکرد.

هفته ی نهم بارداری:

دایی حمیدخودم طبق سالهای گذشته روز تولد امام حسین وجشن میگره واین اولین گردهمایی بعدازموضوع حاملگی من بود لحظه ی روبرو شدن با هر کس برام جالب بود همه از آمدنت خوشحال بودندواولین کاری که میکردند دست به شکمم میگذاشتند و تورا لمس میکردند وبعدشروع به نصیحت کردن میکردن کلی برات ذوق میکردند خلاصه فکروذهن وصحبت همه در مورد تو بود

هفته ی دهم بارداری:

طبق سه سال گذشته تولد امام زمان را من وبابایی خونه ی باباجان جشن گرفتیم امسال تو بودی ولی هنوزنمی تونستی شیطونی کنی بچه ی خوبی بودی انرژیم مثل پارسال بود ومحدودیتی برام ایجاد نکرده بودی تمام تزئینات طورها را خودم انجام دادم پدربزرگم هی حرص میخورد که تو را دارم اذیت میکنم خیلی خاطرتو میخواد همه از سال دیگه ایی می گفتندکه میخوای تو جشن شیطونی کنی

هفته ی یازدهم  بارداری:

مصادف با تولد 28 سالگیم بود والبته نوبت دکتر داشتم روز 21 /4/91 مامان مهری وخاله وعمه وعلیرضا قبل از دکترم آمدن خونم ومامان مهری الویه وفسنجون برام درست کرده بود عمه زهرا هم چون می دونست علاقه ی زیادی به شیرینی پیدا کردم برام خریده بود وخلاصه آنها تو خونه نشستند ومن وبابایی  به دکتر رفتیم ودر روز تولدم بهترین کادوی تولد عمرم که شنیدن صدای قلبت برا اولین بار بود وگرفتم وای اصلا باورم نمیشد که این صدا صدای قلب تو باشه  وبعد دکتر فرستادم برای آزمایش سلامت جنین وبه خانه آمدیم وشب دورهمی تولد گرفتیم

هفته ی بیستم بارداری:

قرار بود اسمت دختر بشی(دنیا جون )پسربشی (دانیال ) باشه

همانطور که می دونین وقتی میفهمند که کسی باردار شده اول کاری که بعداز تبریک گفتن بهش میکنن حدس جنسیت نینیشه که من چو شکلم عوض نشده بود وزبروزرنگ بودم همه به جزبابایت ومامان مهری بهم میگفتن پسره بابایت هم محکم وبدون هیچ تردیدی با همه شرط می بست که بچش دنیاست

برای سونوگرافی با مامان مهری وخاله فاطی رفتم سونوی میرداماد دکتر نشاط فرشروع به سونوگرافی کردشیطونک خودم دستتوگذاشته بود روی صورتش که ما نتونیم شکلشوببینیم ودکتر بهم گفت این شیطون بلادختره که داره از درودیوار شکمت بالا میره وحال خودشو نمی فهمه باورم نمیشد که این قدر دست وپا بزنی مدام در حال تکون خوردن وتقلاکردن بودی ناقلااز اولش می دونستی که بیرون بیای  برات یه خبراییه  مامان مهری که این وفهمید مدام قربون صدقت می رفت خلاصه دلمون وآب کردی وهرچه قدردکتر دوباره تلاش کرد صورتتونشونمون بده تو قایم موشک بازیت گرفته بود وزنت 301گرم وقلبت 152 تا میزدبلافاصله که اومدیم بیرون عمه زهرا زنگ زد وخلاصه همه را خبردار کرد علیرضا هم که دیگه ...........

به بابایت زنگ زدم وخبرسکونت نه ماهه ی دنیا جون تو شکم مامانیشو بهش دادم یه دفعه احساس کردم یه چیزی توگوشم پکید البته گوشی موبایل سالم بود صدا،صدای ذوق بابا به همراه همکاراشون بود وعلی بهم گفت هی میگن بچمون پسره آخه من میدونم چیکار کردم نی نی ناز دخترو صاحب شدم  خلاصه همه فامیل خبر رو شنیده بودند وپشت سرهم تماس میگرفتندوتبریک می گفتند قرار بود ظهر برا خرید سیسمونی دنیا کوچولومون به تهران بریم ولی نرفتیم ومن به خانه ی باباجان رفتیم وعصر بابایی با یه جعبه شیرینی خوشمزه به خاطر دنیا خانم اومد خونه ی باباجان

هفته ی بیست وسه  بارداری:

از شواهد پیداست که خیلی شیطون باشی من که خودم شیطون بودم از وقتی هم که تو اومدی توشکمم شیطونتر شده بودم وعاشق هیجان وسرعت وعشق وحال دوتایی دست به یکی کرده بودیموروزامون ومیگذروندیم واقعا هیچ موقع لذت روزای با تو بودن را فراموش نمی کنم تکونات شدید وزیاد بود خیلی حسش میکردم وهمیشه تا برا بابات توصیف میکردم وبابایت می اومد دستشو میگذاش رو شکمم بشستی سرجات حالا نمیدونم حساب میبردی یا اینکه چون هر شب بابایت لمست میکرد وماساژت میداد وبعد می خوابیدیم ففکر میکردی موقع خواب ومی خوابیدی ولی بلاخره شیطونیات که پنهانی بود وهی من به بابایت میگفتم وای داره لقدمیزنه وحالا داره مشت میزنه وصبحها داره بدنشونرمش میده برای اولین بارحرکت از سمت راست به چپ اورفتند از روی پوست شکمم پیدا شد بابایی هم خوابت ودیده بود نمی دانی صبح چقدر ذوقت وکرده بود

هفته ی بیست وچهارم  بارداری:

خرید سیسمونی

واماهمیشه برای مامانیت سخترین چیز انتخاب قشنگترین وسیله ولباس و... اصفهان را زیر پا کردم ولی راستش وسایل سیسمونیشو نپسندیدم برا همیم مثل جهازم تصمیم گرفتم برای خرید سیسمونیت بریم تهران وهمزمان با جشنواره مادر وکودک با بابا جان ومامان جان وخاله وبابایت به تهران رفتیم سفرخوبی بود خیلی خیلی به دلم چسبید اونجا همش کنارم حست میکردم وخودت وسایلتوانتخاب میکردی سیسمونیتو از فروشگاه مادرلند بازار مبل خلیج فارس وخیابان بهار طی سه روز خریدم خدایش بابایت ومامان مهری وخاله فاطی خیلی اذیت شدند وباباجان هم همش توی جلسه بودند (سمینارهای هفته بانکداری بود )

هیچ موقع این صفر را همراه با خاطراتش از یاد نخواهم برد

جا داره از ته دل از پدرومادر عزیزم تشکر کنم که همیشه نظرپدرم این بوده که شرایط را برای انجام کارهای دلخواهم ومورد علاقه ام فراهم کنه

هفته ی بیست وپنجم  بارداری:

بعداز تهران ودیدن تمام مدل تخت وکمدها دیگه تصمیم برای ساخت تخت وکمدت وگرفتم علیرضا هم که ذوق وسایلتو داشت همراهمون اومد .دوساعتی  داشتم  مدل تختو برای سازنده شرح میدادم

هفته ی بیست وششم بارداری:

تو این هفته اتاقی را که قراربود بشه اتاقت خالی کردیم تا آماده ی چیدن سیسمونیت بشه ودکتر منو معرفی کرد برای شرکت در کلاسهای موسسه مهر مادر که شامل آموزشهای دوران بارداری  وآمادگی برای زایمان و.... بودشامل هشت جلسه بود که دوتا از جلسه هاش همراه با آقایون بود درکل کلاسهای خیلی مفیدی بود اولین جلسه شروع شد


هفته ی بیست وهفتم  بارداری:

رفتن به کوه صفه برا خودم خیلی جالب ودوست داشتنی بود که تونستم تو این هفته یه کوهپیمایی  تا مزار شهدا را داشته باشم ولی هیچ کس از این موضوع خبردار نشد اگه مامانم میفهمید اون موقعه دیگه.................

هفته ی بیست ونهم بارداری:

شب روز پنج شنبه با علیرضا رفتم دکتر وضعیت معده ام خیلی بدبود وبا هم شب رفتیم خونه خوابیدیم علیرضا بخاطرتو خیلی هوامو داشت نمیگذاشت کاربکنم ومدام تورا از رو شکمم بوس میکرد ولمست میکنه واز آرزوهاش که تو به دنیا بیای وبا هم چه کارهایی بکنید ساعتها صحبت میکرد تا بلاخره خوابش برد و صبح ما هنوزخواب بودیم که صدای در آمد دیدم دایی وعمه ومامان جان با یه قابلمه کله پاچه اومدند خونمون دایی برام هوسونه کله پاچه خریده وبلافاصله  بودباباجان ومامان مهری وخاله هم اومدند

هفته ی سی ودو بارداری:

به خاطر اینکه زیاد وزن اضافه نکرده بودم وشکمم هم زیاد بزرگ نشده بود برای اطلاع از سلامتیت یه سونوگرافی داپلررفتم

که دکتر بعداز سونوگرافی گفت همه چیز سالم ونرمال وخوبه بازم  دستت روی صورتت بود وزنت 1900شده بود  

هفته ی سی وسه بارداری:

دکترتشخیص دادکه بهتره سزارین بشم واقدامات قبل از بستری وتاریخ زایمان را برام مشخص کرد جالب بود نی نی همکار بابایت روز 2/1/91 به دنیا اومد ما که به دیدنش رفتیم گفتم اگه یکم بود تاریخش خیلی جالب میشد وبچه ایی که 1/11/91 هم به دنیا بیاد جالبه که دکتر برام تاریخ زد 2/11/91 برم برای به دنیا اومدن عزیزچیم همه میگن برامون ایم نه ماه دیرمیگذره باهاشون هم که تو کلاسها صحبت میکردنم دوست داشتن هرچه زودترنی نیهاشون بدنیا بیان ولی شاید خنده دار باشه برات من بدم نمیومد که بازم باهام بودی حس تو شکم بودنت برام خیلی لذت داشت همیشه باهام بودی کنارم بودی باهات عشق میکردم ولی بلاخره یه روزی باید میومدی کنارمون آخه خودخواهی بود بابایت هم دوست داشت بغلت کنه ولمست کنه و.....

وبلاخره تخت وکمدت آماده شد وآوردیمش خونه با اصرار بی حد علیرضا ونظر بقیه تصمیم گرفتیم اتاقتو دوباره تغیر بدیم

هفته ی سی وششم بارداری:

وسایلتو از خونه باباجان آوردیم خونمون

یه روز که من به مهمونی خونه ی خالم دعوت بودم وقتی از مهمونی اومدم خونه دیدم که بابایت اتاقت تمیز کرده مثل دسته گل و وسایلتو جا داده بود تو کمدت

رسمه توی شهر اصفهان که خانواده ی دختر وقتی که دخترشون باردار میشه انواع غذاها را تزئین کنن وبراش هوسونه بدند از اونجائیکه من رستوران رفتن و خیلی دوست دارم پدرومادرم تصمیم گرفتن که با بزرگای فامیل دعوتمون کنن رستوران شب نشین وخیلی خوش گذشت

هفته ی سی وهفتم  بارداری:

با بابایت تصمیم گرفتیم که برا سلامتید سرما یه گذاری کن وبعداز تحقیق وپرس وسئوال درمورد بانک خون بندناف رویان وبعداز انجام وگرفتن جواب یه سری آزمایشات برا عقد قراداد به دفتر واقع در خیابان مشتاق رفتیم حدود یک میلیون وسیصد هزینه ی نگهداری سلولهای بنیادیت شدکه امیدوارم هیچ موقع ازش استفاده نکنی

هفته ی سی وهشت  بارداری:

بلاخره هفته ی آخر همه میگن خیلی برامون دیر گذشته ولی برای من زود گذشت

تو این هفته جشن سیسمونیت بود وهمراه با باباجان ومامان مهری ومامان زهره وخاله وعمع ودایی وعلیرضا این جشن وگرفتیم وسایلتو چیدیم

وبرا به دنیا اومدنت موهامو فرزدم وبا مامان مهری به باغ سبز رفتیم ویه درخت نارنج خریدیم  تا با تو بزرگ بشه

از آخرین مهمونی پنج شنبه های دونفری عکس گرفتیم

هفته ی سی ونهم بارداری:

گرفتن عکس بارداری

شیطون دیگه چیزی نمونده ها! میای بغل مامان و بابا. هم ما حالشو میبریم هم تو کیف میکنی. مگه نه گلم؟

روز یکشنبه 1/11/92

وآخرین روزی که تو توی شکم مامانی بودی توبودی ومن خودمون دوتا با هم می خوابیدیم چیز می خوردیم تفریح می رفتیم خلاصه نه ماه زمان کمی نبود ثانیه ثانیه شو با هم میگذروندیم ولی دیگه موقعش شد به  دنیای جدید با خاطرات شیرین وجالب پا بگذاری

بلاخره روز دوشنبه 2/11/91 مصادف با9ربیع الاول سال 143 روز تاجگذاری امام زمان (عج) دوشنبه 21 ژانویه (1) 2013

آن  روز ، روز خوب و قشنگی بود.  همان روزی  که  آن  همه  انتظارش  را می کشیدم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)